Wall-E

2 10 2008

دیروز بالاخره همت کردم و رفتم زیر زمین و از اون اتاقک زیر پله جاروبرقی رو دو طبقه حمالی کردم بالا تا کف اتاقم رو تمیز کنم. با اینکه جارو برقیِ سنگین بود و اذیتم کرد تا ببرم و بیارمش و فکر کنم حداقل تا یک ماه دیگه سراغش نرم ولی دلم به حالش سوخت! انگار قیافه ی مظلومی داشت! به عکسش نگاه نکنید، خودش خیلی مظلوم تر بود! شایدم بخاطر این بود که من رو یاد Wall.E این موجود دوست داشتنی انداخت! بعد یادم اومد که اینجا یک یادداشتِ درفت دارم مال همون موقع ای که فیلم رو دیده بودم. رفتم که کاملش کنم ولی دیدم که خوب حال و هوای اون موقع خیلی فرق داشته و زیاد جزییاتی یادم نمیاد که خوب درباره ش بنویسم. اما فعلا اینجا رو بخونید و از من میشنوید اگه تا به حال این کارتون رو ندیدی ببینید که یک چیز دیگه ست! با کمترین دیالوگ بیشترین تاثیر رو روی مخاطب میذاره!





کبوتر

27 09 2008

دیروز که این دو تا دختر رو دیدم که روی چمن های Eldon Squer داشتن از خوراکی شون به کبوترها میدادن یاد کلاغ های پارک نیاوران و این وبلاگ افتادم! گفتم بیام و بعد از این همه مدت اعلام حضوری بکنم در دیروز بلکه دوباره دستم راه بیفته و زود به زود آپدیت کنم!





مصائب یک بشقاب اسپاگتی

10 09 2008

دیروز هوس کرده بودم برای خودم اسپاگتی بپزم! تازه دستم هم می اومد یه نفره ش چقدر مواد می خواد! شروع کردم پیاز خورد شده رو سرخ کردن که بعد از کمی تفت دادنش نمک و زردپوبه رو بهش اضافه کردم و یخورده زیاد از حد سرخ شد، گوشت رو که اضافه کردم به جای پودر فلفل از همون فلفل کبابی ها گذاشتم! یه دونه کوچولو. آخرش هم مقداری پودر لیمو عمانی و رب گوجه و مقدار خیلی کمی آب برای اینکه خشک نباشه مایه ش! قسمت سخت ماجرا پخت خودش بود! یه مقداری ماکارونی رو توی یه قابلمه کوچولو آب جوش و روغن و نمک ریختم! فکر کنم یه نیم ساعتی بالای سرش ایستاده بودم که نرم شه! ولی مگه شد! داشتم به غلط کردن می افتادم! همون ماکارونی دمیِ خودمون راحت تره! حالا جالبیش اینه که بعد از اینکه آبکشش کردم یهو نمی دونم چی شد که آب سرد رو باز کردم و شروع کردم شستنش!!! انگار هرچی توی آب کشِ باید شسته بشه! خلاصه جاتون خالی اسپاگتیِ یخ زده میل کردیم با مقادیر متنابهی خیار! از بس که اون فلفله تندش کرده بود!





پخت و پزِ فانتزی!

5 09 2008

دیروز باید یه جوری از خجالت شکمم در می اومدم! تخم مرغ توی یه همچین موقع هایی خوب جواب میده ولی خب اخه چقدر تخم مرغ با اون قیافه ی تکراری و بی ریختش! لااقل نیمرو خوشگلتره! گفتم بیام یه ابتکاراتی بزنم یه کوکو درست کنم! حالا گرچه کوکو نشد و بیشتر توی مایه های املت شد ولی بد نبود!

البته اولش تخم مرغ رو هم زدم که ورقه ای در بیاد ولی بعد فلفلِ کبابی که به دلیل تند بودن خورده نشد و دو تا قارچ و یه گوجه ی کوچولو خُرد کردم و با نمک ریختم توش! یه اشتباه بزرگم این بود که نمی دونم به چه دلیل بیخودی شیر هم قاطیش کردم و همین موقع پخت باضافه ی آب قارچ باعث شد که قالبی نشه! اصلا به یاد سیب زمینی هم نبودم! سوسیس و کالباس هم نداشتیم وگرنه حتما مزه ی بهتری میگرفت! به هر حال با اینکه قیافه ی خوبی نداشت ولی مزه ش بد نبود و با نون یه چیز شکم پر کن بود!

دارم تمرین میکنم :D





تهنا تهنا

4 09 2008

دیروز تصمیم گرفتم یک کمی به خودم فرصت تمرکز و فکر کردن و تنها بودن بدم. برای همین کمی بعد از اذان مغرب که دیگه شلوغی های رسیدن به افطار گذشته و بیرون خلوت تر و ساکت تره رفتم بیرون. ماه که برای شب سوم کمی بلند بود، من که هیچوقت درست نفهمیدم که چی به چیه توی این آسمون. سعی کردم ازش عکس بگیرم ولی خوب نشد. سه پایه نداشتم! رفتم اون پارک کوچیک نزدیک که برِ خیابونِ. بر خلاف انتظارم خیلی هم خلوت نبود. یه پیرمرد نشسته بود نون و پنیر و چای میخورد. یه دختری پشت میز شطرنج داشت چای و خرما میخورد. دو تا مرد میانسال دیگه با دستگاه ها ورزش میکردند. چند تا پسر توی چمن ها توی تاریکی پارک نشسته بودن و ورق بازی میکردن. یک سری آدم ها هم می اومدن و میرفتن. خواستم بشینم ولی راستش جرات نکردم! به نظرم جای امنی نیومد. برای همین خودم رو با دستگاه ها سرگرم کردم و سعی کردم فکر کنم به آینده. ولی زیاد نتونستم تمرکز کنم.

گفتم برم پارک بالایی که مغازه هم داره و خانوادگی تره! بشینم بستنی بخورم و تنها گشتن و خوردن رو مزه مزه کنم! یه بستنی خریدم و چشم خورد به یه بستنی دیگه از این کاله ها که توی ظرفن! نوشته بود نعنایی با تکه های شکلات! خریدم برای خونه! دنبال یه جایی برای نشستن گشتم. یه خانومی نوه هاشو آورده بود پارک بازی کنن. اونورترش یه نیمکت خالی بود. نشستم و شروع کردم بستنی خوردن. هنوز حس نگرفته بودم که متوجه سر و صدای صحبت های مبهمی که از روبرو می اومد شدم. دو تا خانوم که به سن و سالشون میاومد مادر و دختر باشن نشسته بودن. فقط مادره صحبت میکرد. دختره خیلی ساکت و بی چاره گوش میداد. از تن صدا و حرکات خانومه معلوم بود از یکی گلایه میکنه. شاید از شوهرش!

فکرم رفت سمت زندگی و مشکلاتش و مسخره بودنش!! بستنی عروسکی میهن زیاد بهم نچسبید. دنبال یه گربه بودم که باقی بستنی رو بدم بهش ولی پپدا نشد و تا ته شو خودم خوردم. وقتی پا شدم آشغالش رو بندازم توی سطل متوجه زوج جوانی شدم که اول راه بودن! روی نیمکت پشتی توی بغل هم نشسته بودن و خوشحال بودن. برگشتنی از کنار گل فروشی رد شدم. بوی خیلی خوبی می اومد. همیشه اینجور وقتا دویت دارم برم تو و بگم همون گلی رو که این بو رو میده به من بده! با اینکه تازه فقط یک ساعت از افطار گذشته بود ولی خیابونها دوباره شلوغ شده بود. ماه هم کم رمق داشت غروب میکرد.

اصلا فکر نکردم! احساس تنهایی هم نکردم! شاید باید بگم چه بهتر که نمیرم تو حس! ولی از اینکه تمرکز ندارم خوشم نمیاد! لازمه فکر کنم، خیلی زیاد!





چمن در چمن!

2 09 2008

دیروز با دو تا از اراذل به بهانه ای جیم شدیم و رفتیم تک خوری! پیتزا چمن دو تا پیتزا خریدیم و رفتیم یه جایی توی چمن های پارک نیاوران نشستیم و شروع کردیم به خوردن. یه کلاغی هم اومد همون دو رو بر ما و هی راه میرفت، بی سر و صدا! یه تیکه از نون براش پرت کردیم و دیدیم با چه ولعی خورد. یه تیکه دیگه پرت کردیم و باز از اشتهاش ذوق کردیم! به چند ثانیه نکشید که یک کلاغ شد بیست و پنج کلاغ! بدون اینکه هیچ صدایی از هیچکدوم در بیاد! اینقدر هم باهوش جهت یابی میکردن و به هر طرفی که براشون پرت میکردی میرفتن که ما اصلا از شدت جو زدگی نفهمیدیم کی دو – سه قاچ پیتزا مهمونشون کردیم! تازه اینقدر هم سرمون گرم بود که تازه بعد از اینکه پاشدیم و آشغالا رو انداختیم دور یادمون اومد که یه عکسی هم از صحنه به یادگار بگیریم. ولی دیگه پراکنده شده بودن و فقط 8 تاشون تو عکس معلومن! عکس هم با موبایلِ یکی از اراذلِ  و من نگرفتم. خلاصه که هنوز تو کف هوش و تیزبینیِ کلاغ هام! بیخود نیست که می گن آدم دفن کردن رو از کلاغ ها یاد گرفته!





یه روز قشنگ

30 08 2008

دیروز یه روز خیلی خوب بود! یه قرارِ عالی به یاد اون سالروز و مرور خاطرات توی همون جاها دو نفری خیلی چسبید. کادوهای تولدی که هر کدومش یه دنیا برام ارزش دارن. بعدشم یه فیلم آبکی و خوش خندگیِ ما دو تا! دیروز هم رفت توی تقویم. می دونم تا مدت ها دیگه نمی تونیم مثل دیروز با هم باشیم ولی همین روزهای خوب هم غنیمتن. انرژی ش هنوز توی وجود من هست! تمام امروز رو شاد بودم! قدر این روزها رو می دونم. تولدمون مبارک!





رنگ های زندگیِ من

23 08 2008

دیروز درست یک سال میگذشت از یکی از اتفاقات مهم زندگیم! اول شهریور پارسال شروع یک دوره ی جدید بود برای من! یک روز به یاد ماندنی که تو خاطرم میمونه. نمی دونم چرا همیشه فکر میکنم تاریخ ها باید مهم باشن! انگار امسال هم باید اون روز یه روز خاص میبود! ولی تقویم هیچی نمیفهمه، این ماییم که روزها رو میسازیم. مهمشون میکنیم. صد تا اول شهریور هم ممکنه بره و بیاد بدون اینکه هیچ اتفاق ویژه ی دیگه ای رخ بده! شاید سالگردها فقط به درد این میخورن که یه فرصتی برای نگاه به گذشته به آدم بدن! برگردی و مرور کنی! هر وقتی میشه این کار رو کرد ولی حتی اگه هیچ روزی توی سال این کار رو نکنی میتونی به خودت این فرصت رو بدی که اینروز حتما اون اتفاق و پیامدهاش رو بررسی کنی!

سال خاصی بود! با تجربه های جدید! اتفاقات مختلف! خوب و حتی بد! نمیشه یه رنگ غالب بهش نسبت داد! همه رنگ بود! ولی روزای فراموش نشدنی زیادی داشت! زمستونش رو هیچ وقت از یاد نخواهم برد! هرگز!





اینا کفش نیستن!

19 08 2008

دیروز این جوراب های روفرشی (نه تو کفشی) رو سوغاتی گرفتم! خوشم اومد ازشون هم گرم و نرم بودن (که بدردم خواهند خورد) و هم این راه راه بودنشون رو دوست داشتم، هم یکمی غیر منتظره بود! اینا کفش نیستن و قرار نیست من از این به بعد عکس همه جوراب هام رو هم بگیرم! فقط یه پاپوشی برام دوخته بودن که مرا خوش آمد!





مزرعه حیوانات

10 08 2008

دیروز کتاب مزرعه ی حیوانات جورج اورول رو خوندم. یعنی در واقع تمومش کردم! اونقدری که فکر میکردم برام جذاب نبود! شاید بخاطر این بود که از وقتی یادم میاد درباره ش تعریف و تمجید شنیده بودم و الحق هم توصیف جالبی کرده بود از سرنوشت تمام انقلابهای بشری در قالب شورشی در یک مزرعه! خیلی راحت می تونی داستانش رو با وقایعِ هر مملکتی که توش انقلابی رخ داده تطبیق بدی! تیپ های شخصیتی رو هم به همین ترتیب! و از این نظر واقعا جالبه! میتونی مدام پوزخند بزنی!

داستان شرح شورشیِ که حیوانات مزرعه علیه مزرعه دارشون انجام میدن و اونو به دلیل اینکه احساس میکنن داره استثمارشون میکنه بیرونش میکنن. خوک ها رهبری انقلاب رو در دست میگیرن و قوانین جدید رو وضع میکنن! در اول همه چیز به برابری حکم میکنه و قراره مزرعه بشه بهشت حیوانات! اما این آرمانگرایی ها کم کم رنگ می بازه و انگار که خوک ها جانشین انسان ها شده باشن! وضع حیوانات بیچاره از قبل هم بدتر میشه و همه اینها طوری رخ میده که کمتر کسی از گذشته و قوانین اون دوران چیزی یادش مونده! انگار که قرار بوده همینطور باشه! اینجا جاش نیست ولی هر کدوم از شخصیت های داستان توصیف کننده یکی از طبقات اجتماع هستند و همین جالبش کرده!

به هر حال خوندنش لازمه فکر میکنم! جالبه که با وجود اینکه خیلی راحت میشه سناریوش کرد تا به حال کمتر این کار صورت گرفته! ولی بدم نمیاد یکی از همون معدود کارها رو هم ببینم!

در آخر بگم که شورش این حیوانات از هفت اصل اول انقلابشون:

1) هر موجودی که روی دو پا راه می رود دشمن است

2) هر موجودی که بر روی چهارپا راه می رود یا بال دارد دوست است.

3) هیچ حیوانی حق ندارد لباس بپوشد

4) هیچ حیوانی نباید در تختخواب بخوابد

5) هیچ حیوانی نباید مشروب الکلی بنوشد

6) هیچ حیوانی حق ندارد حیوان دیگر را بکشد

7) همه ی حیوانات با هم برابرند

می رسه به این اصل که:

همه ی حیوانات با هم برابرند ولی بعضی از حیوانات بیشتر از بقیه برابرند!

لینک دانلود متن کتاب (فارسی) (انگلیسی) – بعضی از قسمت های جالب

پ.ن. فکر کنم این یادداشت اگه جاش اونور بود بهتر می شد :D