نه

5 11 2007

دیروز دیدن بعضی “آشنا”های قدیمی باعث شد به این فکر کنم که اگر جای اونی که در گذشته به ش “نه” گفتم رو با اونی که همون موقع به ش “آره” گفتم، عوض کنم الان چه اتفاقایی ممکن بود افتاده باشه! آیا با فکر انتخاب کردم یا فقط چون “نه” گفتن به یکی آسونتر از اون یکی بود و در اون زمان زیاد سود و زیان کل قضیه رو نمی دونستم این کار رو کردم! یعنی راه ساده تر رو انتخاب کردم!

این “نه” هم برای خودش عجب شخصیتی داره! چه کتاب ها که درباره مهارت “نه” گفتن نوشته نشده ولی با این حال هنوز توی زندگی اجتماعی و روابط آدم ها یک معضل به حساب میاد! حتی “نه” گفتن به خود هم کار ساده ای نیست گاهی اوقات! این ماجرای “نه” ی دیروز تا امروز هم توی بالاخونه ی من وول می خورد و احتمالات مختلف برعکس شدن اون موقعیت رو بررسی می کردم! اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم!

از اونجایی که درباره یه نمایشگاه هنرهای حجمی با موضوع “نه” هم شنیده بودم به ذهنم رسید جستجو کنم ببینم دیگران چه عکس هایی رو با تگ یا عنوان “نه” ارائه میکنن! نتیجه ی این جستجو هم خیلی گسترده بود و در یک نگاه کلی نمیشد دسته بندی کرد و نیاز به نگاه دقیق تر و جزئی تر داشت. اما یکی از عکس ها (همین که این بالاست) به نظرم جالب اومد! آیا بین “آره” و “نه” های زندگیمون باید تناسبی وجود داشته باشه؟





دیروز

2 11 2007

دیروز





نمایشگاه

31 10 2007

فرض کنید عکس تزئینی است! :D

دیروز مثلا شال و کلاه کرده بودم به قصد نمایشگاه الکامپ! دو سال پیش رو هیچ کدوم نرفته بودم! برخلاف سال های پیش ترش که بیش از یک بار میرفتم گاهی! با هر کی پایه بود یا با خودِ خودم! دیروز اما به نمایشگاه که رسیدم همچین احساس غربت کردم!!! به نظرم اومد که تو این دو سه سال چقدر از این دنیا دور بودم! اول به زور خودمو کشوندم تو سالن میلاد و با بی میلی هر چه تمام تر غرفه ها رو نگاه میکردم بلکه چیزی توجه مو جلب کنه! اما خبری نبود؛ اصلا جذب نمیشدم! بی رونق بودن خود نمایشگاه هم مزید بر علت بود! انگار فقط اومده بودم توی میلاد که برم طبقه ی دو و از اون یکی درش بیام بیرون! مبنا مختص تله کام بود! اولش از خیرش گذشتم و راهم رو به طرف سالن 38 کج کردم! تنها اینجا بود که یخورده زرق و برق غرفه ی سونی منو گرفت و دهنم باز شد دو کلوم با غرفه دارها حرف بزنم! بقیه ی سالن رو هم یه نگاه آبکی انداختم و اومدم بیرون! از خودم خنده م گرفته بود (به خاطر گذشته هایی که یک روز کامل رو سرپا تو غرفه ها پرسه میزدم و همراهان شاکی بودن)! هنوز دو ساعت نشده داشتم از پا می افتادم!! میل به نشستن باعث شد دست خالی نشینم و خودم رو به صرف بستنی مهمون کنم! تو مدتی که نشسته بودم یک عده دختر و پسر جوونِ کار درست که به نظر بازار یاب می اومدند کنارم بودن که صحبت هاشون در مورد غرفه ها و شنیدن اسم ایرانسل باعث شد رنج رفتن تا مبنا رو به خودم هموار کنم تا ببینم ایرانسل چه کرده واسه نمایشگاه! خوشبختانه غرفه ش همون روبروی در بود و احتیاجی به راه پیدا کردن از بین جمعیت نبود! 2000 تومن شارژ کارت های اعتباری و قرعه کشی! خبر جدیدی نبود!

یک چیز دیگه اینکه دم در ورودی نمایشگاه کلی شلوغ بود. یک سری میز و تعدادی کامپیوتر و اپراتور و انبوه جمعیت مشتاق! چیکار میکردن؟ ثبت نام! برای چی؟ آمار گیری!!!





برات خوشحالم

30 10 2007

 به یاد همه لظه هایی که با هم بودیم

دیروز که آلبوم تازه ی دو نفری تون رو تو وب ورق می زدم یه جایی تهِ تهِ دل م یه جوری شد! فهمیدم که از اعماق قلبم خوشحال م برات! منتظرم خبر قطعی شدن ش رو خودت بدی. اما میترسم که از اتفاق های قبل ش و از ماجراهایی که به اینجا کشوندتون بگی برام! می ترسم ببینمت و بخاطر روزایی که کنارت نبودم و ازت سراغ نمی گرفتم نتونم تو چشات نگاه کنم، نتونم خوشحالیِ واقعیم رو نشون بدم! حتی اگر تو هم چیزی به دل نگرفته باشی خودم نمیتونم فراموش کنم چیزهایی رو که دریغ کردم ازت! صمیمانه برات آرزوی خوشبختی می کنم!





سنگر

28 10 2007

سنگر خوراکی ها

دیروز روز خاصی نبود. از یه جهت خوب بود، اونم اینکه ساعت کاریش خوب زود گذشت! اصلا نفهمیدم چطوری گذشت! از اون روزایی بود که خیلی به پناهگاهم مراجعه نکردم! تازگی ها متوجه شدم که اون کشوی دوم پر از خوراکی که تا وقتی من هستم درش بازه و هر وقت پشت میزم بشینم یه دستم اون تو کار میکنه، پناهگاهِ منه! پناهگاه از این لحاظ که هر وقت عصبانی ام و از محیط دلزده، شروع میکنم به خوردن! نه اینکه وقتای دیگه نخورم، این موقع ها بیشتر می خورم! اصلا هم به فکر سلامت و اضافه وزنم نیستم! اون تو پرِ از آت و اشغال! موادی که ارزش غذایی خاصی ندارن و ضررشون کم نیست! ولی میخورم چون معتاد مزه م و معتاد تنوع مزه! این هم اتاقی های جدیدم هم پی به میل غیر طبیعیی من به خوردن تنقلات برده ند و براشون خیلی عجیبه که چطور اشتهاش رو دارم و یا سیر نمی شم و میتونم ناهارم رو هم بخورم! نمیشه براشون توضیح داد که از سر اشتها نیست! یک میل کاذبه که محرک های بیرونیِ زیادی داره! خیلی دل م میخواد این عادت رو از سرم بندازم! به نفعم خواهد بود.

پ.ن. این عکس بی ریخت موبایلیه!