همسایه ی جدید

29 11 2008
فضولی

فضولی

دیروز بالاخره همسایه های جدیدمون که به این زودی انتظارشون رو نداشتیم اومدن از خودم خنده م میگیره که با اون همه عجله ای داشتم و دیرم شده بود وسط آماده شدن برای رفتن که صداهایی شنیدم و از چشمی نگاه کردم ببینم چه خبره، تا دیدم اینان زودی در رو باز کردم و باهاشون سلام علیک کردم و خودم رو معرفی کردم و خوش آمد گفتم و یکم اطلاعات دادم در مورد محیط! احساس فضولیت مفرط کردم! حاضرم قسم بخورم (شاید کمی اغراق میکنم) که هیچ وقتی در زندگیم نه این کار رو کرده م و نه امکانش هست که در آینده بکنم. شاید واقعا کار عجیبی نکردم ولی حداقل برای خودم عجیب بود که این رفتار ازم سر بزنه، منی که خیلی سخت با آدم ها آشنا میشم و علاقه ای هم نشون نمیدم تا طرف علاقه نشون نده. دوست دارم کشف کنم ببینم علت رفتار یهویی و بی اختیار دیروزم چی بود!





حرف خاصی نیست!

6 07 2008

دیروز که رفتم سر ایستگاه با صحنه ی بالا مواجه شدم! چندتا سرنگ یه طناب که حتما برای بستن بازو و پیدا کردن رگ ازش استفاده شده، چندتایی ته سیگار و چندتا آت اشغال دیگه دور و بر یه کارتن هفته ی پیش هر روز صبح میدیدم یه نفر اون زیره و یه پتوی کهنه هم کشیده روش و فقط یه توده دیده می شد! مطمئنم که سرنگ ها رو هم از توی زباله های بیمارستان روبرو پیدا کرده! چه نکبتی داره یه همچین زندگی ای! آخر بدبختیه! چنین معضلاتی توی روز روشن دیده میشه ولی با اینحال اینهمه هزینه میشه و نیرو بسیج میشه که دخترای مردم رو بگیرن و آزار بدن! چی میشه گفت؟

حتما عکس بزرگ رو ببینید





دروغ؟

7 04 2008

دیروز وقتی میخواستم جواب یه نامه رو بدم فهمیدم که چقدر راحت تر میشه برای یک غریبه توضیح داد که مثلا فلان کار انجام نشد چون حالم خوب نبود! میدونی که براشون مهم نیست! ناراحتشون نمیکنه! ولی به یه دوست به این راحتی نمیشه گفت خوب نیستم! معمولا آدم سعی میکنه برای دوستاش خودش رو خوشحال و خوب نشون بده! در حالیکه برای دوست مهمتره که حال واقعیت رو بدونه! اینم یه جور پارادوکسه؟





نه

5 11 2007

دیروز دیدن بعضی “آشنا”های قدیمی باعث شد به این فکر کنم که اگر جای اونی که در گذشته به ش “نه” گفتم رو با اونی که همون موقع به ش “آره” گفتم، عوض کنم الان چه اتفاقایی ممکن بود افتاده باشه! آیا با فکر انتخاب کردم یا فقط چون “نه” گفتن به یکی آسونتر از اون یکی بود و در اون زمان زیاد سود و زیان کل قضیه رو نمی دونستم این کار رو کردم! یعنی راه ساده تر رو انتخاب کردم!

این “نه” هم برای خودش عجب شخصیتی داره! چه کتاب ها که درباره مهارت “نه” گفتن نوشته نشده ولی با این حال هنوز توی زندگی اجتماعی و روابط آدم ها یک معضل به حساب میاد! حتی “نه” گفتن به خود هم کار ساده ای نیست گاهی اوقات! این ماجرای “نه” ی دیروز تا امروز هم توی بالاخونه ی من وول می خورد و احتمالات مختلف برعکس شدن اون موقعیت رو بررسی می کردم! اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم!

از اونجایی که درباره یه نمایشگاه هنرهای حجمی با موضوع “نه” هم شنیده بودم به ذهنم رسید جستجو کنم ببینم دیگران چه عکس هایی رو با تگ یا عنوان “نه” ارائه میکنن! نتیجه ی این جستجو هم خیلی گسترده بود و در یک نگاه کلی نمیشد دسته بندی کرد و نیاز به نگاه دقیق تر و جزئی تر داشت. اما یکی از عکس ها (همین که این بالاست) به نظرم جالب اومد! آیا بین “آره” و “نه” های زندگیمون باید تناسبی وجود داشته باشه؟