همسایه ی جدید

29 11 2008
فضولی

فضولی

دیروز بالاخره همسایه های جدیدمون که به این زودی انتظارشون رو نداشتیم اومدن از خودم خنده م میگیره که با اون همه عجله ای داشتم و دیرم شده بود وسط آماده شدن برای رفتن که صداهایی شنیدم و از چشمی نگاه کردم ببینم چه خبره، تا دیدم اینان زودی در رو باز کردم و باهاشون سلام علیک کردم و خودم رو معرفی کردم و خوش آمد گفتم و یکم اطلاعات دادم در مورد محیط! احساس فضولیت مفرط کردم! حاضرم قسم بخورم (شاید کمی اغراق میکنم) که هیچ وقتی در زندگیم نه این کار رو کرده م و نه امکانش هست که در آینده بکنم. شاید واقعا کار عجیبی نکردم ولی حداقل برای خودم عجیب بود که این رفتار ازم سر بزنه، منی که خیلی سخت با آدم ها آشنا میشم و علاقه ای هم نشون نمیدم تا طرف علاقه نشون نده. دوست دارم کشف کنم ببینم علت رفتار یهویی و بی اختیار دیروزم چی بود!





تهنا تهنا

4 09 2008

دیروز تصمیم گرفتم یک کمی به خودم فرصت تمرکز و فکر کردن و تنها بودن بدم. برای همین کمی بعد از اذان مغرب که دیگه شلوغی های رسیدن به افطار گذشته و بیرون خلوت تر و ساکت تره رفتم بیرون. ماه که برای شب سوم کمی بلند بود، من که هیچوقت درست نفهمیدم که چی به چیه توی این آسمون. سعی کردم ازش عکس بگیرم ولی خوب نشد. سه پایه نداشتم! رفتم اون پارک کوچیک نزدیک که برِ خیابونِ. بر خلاف انتظارم خیلی هم خلوت نبود. یه پیرمرد نشسته بود نون و پنیر و چای میخورد. یه دختری پشت میز شطرنج داشت چای و خرما میخورد. دو تا مرد میانسال دیگه با دستگاه ها ورزش میکردند. چند تا پسر توی چمن ها توی تاریکی پارک نشسته بودن و ورق بازی میکردن. یک سری آدم ها هم می اومدن و میرفتن. خواستم بشینم ولی راستش جرات نکردم! به نظرم جای امنی نیومد. برای همین خودم رو با دستگاه ها سرگرم کردم و سعی کردم فکر کنم به آینده. ولی زیاد نتونستم تمرکز کنم.

گفتم برم پارک بالایی که مغازه هم داره و خانوادگی تره! بشینم بستنی بخورم و تنها گشتن و خوردن رو مزه مزه کنم! یه بستنی خریدم و چشم خورد به یه بستنی دیگه از این کاله ها که توی ظرفن! نوشته بود نعنایی با تکه های شکلات! خریدم برای خونه! دنبال یه جایی برای نشستن گشتم. یه خانومی نوه هاشو آورده بود پارک بازی کنن. اونورترش یه نیمکت خالی بود. نشستم و شروع کردم بستنی خوردن. هنوز حس نگرفته بودم که متوجه سر و صدای صحبت های مبهمی که از روبرو می اومد شدم. دو تا خانوم که به سن و سالشون میاومد مادر و دختر باشن نشسته بودن. فقط مادره صحبت میکرد. دختره خیلی ساکت و بی چاره گوش میداد. از تن صدا و حرکات خانومه معلوم بود از یکی گلایه میکنه. شاید از شوهرش!

فکرم رفت سمت زندگی و مشکلاتش و مسخره بودنش!! بستنی عروسکی میهن زیاد بهم نچسبید. دنبال یه گربه بودم که باقی بستنی رو بدم بهش ولی پپدا نشد و تا ته شو خودم خوردم. وقتی پا شدم آشغالش رو بندازم توی سطل متوجه زوج جوانی شدم که اول راه بودن! روی نیمکت پشتی توی بغل هم نشسته بودن و خوشحال بودن. برگشتنی از کنار گل فروشی رد شدم. بوی خیلی خوبی می اومد. همیشه اینجور وقتا دویت دارم برم تو و بگم همون گلی رو که این بو رو میده به من بده! با اینکه تازه فقط یک ساعت از افطار گذشته بود ولی خیابونها دوباره شلوغ شده بود. ماه هم کم رمق داشت غروب میکرد.

اصلا فکر نکردم! احساس تنهایی هم نکردم! شاید باید بگم چه بهتر که نمیرم تو حس! ولی از اینکه تمرکز ندارم خوشم نمیاد! لازمه فکر کنم، خیلی زیاد!





حرف خاصی نیست!

6 07 2008

دیروز که رفتم سر ایستگاه با صحنه ی بالا مواجه شدم! چندتا سرنگ یه طناب که حتما برای بستن بازو و پیدا کردن رگ ازش استفاده شده، چندتایی ته سیگار و چندتا آت اشغال دیگه دور و بر یه کارتن هفته ی پیش هر روز صبح میدیدم یه نفر اون زیره و یه پتوی کهنه هم کشیده روش و فقط یه توده دیده می شد! مطمئنم که سرنگ ها رو هم از توی زباله های بیمارستان روبرو پیدا کرده! چه نکبتی داره یه همچین زندگی ای! آخر بدبختیه! چنین معضلاتی توی روز روشن دیده میشه ولی با اینحال اینهمه هزینه میشه و نیرو بسیج میشه که دخترای مردم رو بگیرن و آزار بدن! چی میشه گفت؟

حتما عکس بزرگ رو ببینید





هرج و مرج

25 12 2007

دیروز موج جدیدی از هرج و مرج شروع شد که مستقیما ما رو هدف قرار گرفته و دیگه از ترکش مرکش خبری نیست! اگر قبلا میگفتم جو محیط کارم رو دوست ندارم الان با اطمینان میتونم بگم ازش متنفرم! هر قدر که سعی کردم چیزی از کار وارد زندگی شخصی م نکنم ولی نشد! داره از حد تحملم فراتر میره! مثل کار کردن توی تیمارستان و سر و کله زدن با روانی هاست! موقعیتی که توش هستم غیر قابل تشریحه برای همین هیچکس اونطور که باید درکش نمیکنه و همه چیز میره پای بدبینی و غر زدن های بی خود من! اینش هم اعصاب خورد کنه!

هر روز تمام فکر و ذکرم این شده که آیا بیکاری بهتر از این کاره یا نه هنوز باید صبر کنم و به بهتر شدن وضع امید داشته باشم! این چند ماه اخیر با افزایش فشارها وقتی میرسم خونه حوصله و انگیزه برای انجام هیچ کدوم از سرگرمی های سابقم رو هم ندارم! اصلا نمیدونم باید چطور این وضع رو برای خودم حل کنم! دلم هم از این اتفاق هایی که داره میفته میسوزه! حتی دلم به حال مملکت هم میسوزه چون دقیقا همین اتفاق هایی که برای من داره میفته در سطح کشور هم داره میفته و بدتر وقتیه که میبینم از این موضوع طرفداری هم میشه بدون اینکه بدونن دقیقا چی داره پیش میاد!





شهر بی دفاع!

22 11 2007

دیروز سر خودمون هم اومد و هنوز هم گرفتاری هاش ادامه داره! حالا این بلایی که سر سقف خونه ی ما اومد رو میشه براش استثناء قائل شد ولی بلاهایی که سر شهر می آد، نه! هر سال تکرار می شه، مخصوصا با اولین بارون یا برف! آبراه ها سر می ره، تصادف ها بیشتر می شه، ترافیک سرسام آور می شه، مسافرها رو زمین(!) می مونن و کلی مصادیق (این کلمه مصادیق آدم رو یاد گشت ارشاد و مصادیق فساد می افته! جدیدا که چکمه روی شلوار هم جزوشونه!!!) هرج و مرج دیگه تنها با یک باران پائیزی!

حالا سوال اصلی اینه که آیا این وقایع قابل پیشگیری نیستند؟ بخوای تا تهِ ته ش بری و ریشه یابی کنی آخرش به این می رسی که من چکاره بیدم! :D

جدای از همه ی شیطنت هاش، بارون همیشه دوست داشتنیه!





نه

5 11 2007

دیروز دیدن بعضی “آشنا”های قدیمی باعث شد به این فکر کنم که اگر جای اونی که در گذشته به ش “نه” گفتم رو با اونی که همون موقع به ش “آره” گفتم، عوض کنم الان چه اتفاقایی ممکن بود افتاده باشه! آیا با فکر انتخاب کردم یا فقط چون “نه” گفتن به یکی آسونتر از اون یکی بود و در اون زمان زیاد سود و زیان کل قضیه رو نمی دونستم این کار رو کردم! یعنی راه ساده تر رو انتخاب کردم!

این “نه” هم برای خودش عجب شخصیتی داره! چه کتاب ها که درباره مهارت “نه” گفتن نوشته نشده ولی با این حال هنوز توی زندگی اجتماعی و روابط آدم ها یک معضل به حساب میاد! حتی “نه” گفتن به خود هم کار ساده ای نیست گاهی اوقات! این ماجرای “نه” ی دیروز تا امروز هم توی بالاخونه ی من وول می خورد و احتمالات مختلف برعکس شدن اون موقعیت رو بررسی می کردم! اما به نتیجه ی خاصی نرسیدم!

از اونجایی که درباره یه نمایشگاه هنرهای حجمی با موضوع “نه” هم شنیده بودم به ذهنم رسید جستجو کنم ببینم دیگران چه عکس هایی رو با تگ یا عنوان “نه” ارائه میکنن! نتیجه ی این جستجو هم خیلی گسترده بود و در یک نگاه کلی نمیشد دسته بندی کرد و نیاز به نگاه دقیق تر و جزئی تر داشت. اما یکی از عکس ها (همین که این بالاست) به نظرم جالب اومد! آیا بین “آره” و “نه” های زندگیمون باید تناسبی وجود داشته باشه؟