کوبیده غربتی

19 10 2008

دیروز جای شما خالی کوبیده زعفرانی تک نفره زدیم به رگ! کباب که حتما منقل و زغال و سیخ و بادبزن نمی خواد! غربت نشین ها هم میتونن بدون امکانات کوبیده بپزن! چطوری؟ نصف یک پیاز کمی بزرگتر از متوسط رو روی 100 گرم گوشت چرخ شده رنده میکنید. خوب معلومه که بهتره پیاز آب نداشته باشه. اینقدر هم میزنیمش با دست یا چنگال که خوب چسبنده بشه. یادم رفت بگم یک چهارم یه دونه از این قرص عصاره های آماده مثل گالینا بلانکا و الیت و … (مگی رو توصیه نمیکنم چون نمک نداره!) رو هم پودر میکنیم میریزم توش و یعد هم یه مقدار دلخواهی زعفرون رو توی مقدار خیلی خیلی کمی آب جوش حل میکنیم و میذاریم قشنگ رنگ بده و یخورده ش رو میریزیم توی مخلوط گوشتمون بقیه رو هم میذاریم برای حال دادن به برنج! خلاصه حسابی ورز میدیم. بعد توی ظرف فر یه ورق آلمینیوم میذاریم. کبابمون رو یا یه لوله سی سانتی میکنیم و پهن میکنیم روی آلومینیومه یا هم اینکه دو تا 15 سانتی ازش در میاریم! یه گوجه هم از وسط نصف میکنیم و میذاریم اینور اونورش! بعد هم اینقدر میذاریمش توی فر بمونه که دیگه فکر کنیم الانه که بسوزه!! برنجمون هم که حتما پختیم دیگه! تازه ته دیگشم سیب زمینی گذاشتیم که بیشتر به خودمون حال بدیم و یه قسمتش رو هم زعفرونی کردیم. همین دیگه ماست و مخلفات میاریم و میشینیم نوش جان میکنیم!

البته من عجله کردم برای خوردن و عکسش رو نگرفتم و مجبور شدم عکس دزدی کنم! از این عکس هم خوشگلتر بود :D





CASB.2.33 Resident

17 10 2008

دیروز متوجه ش شدم. همونجا پائین دیوار پروجکشن نشسته بود و به قیافه های گیج منگول بچه های کلاس نگاه میکرد. پاهاش که روی موکت کف زمین کنده کاری شده، جای پایه های دو تا شاید وایت برد پهلو به پهلو بوده که دیگه نیستن. و تنش هم که لم داده به قرنیس جای چسبیِ که یه نفر بی دقت کنده. اما یه آدم با ذوق که حتما از درس و کلاسش خسته شده بوده چشمش میفته به یه تنه ی بدون سر روی موکت و قرنیس ها و برای خودش میره یه کله ی بی ریخت و بی ملاحظه میذاره روی تنه تا دفعه های دیگه سرش گرم باشه. حالا دیگه این شخصیتِ مقیم کلاس با من هم دوست شده! گاهی به هم چشمک هم میزنیم دور از چشم استاد!





رژیمم آرزوست!

10 10 2008

دیروز تمام مدت کلاس بعد از ظهر فکرم به دکمه ی شلوارم بود! توی شلوارم جا نمی شدم! صبحش اینطوری نبود ها! بعد از نهار اینجوری شد. دلم می خواست بازش کنم که بشه یه نفس عمیق بکشم! خلاصه تحملش کردم و تمام شد! پریروز با وجود تمام محاسباتی که کرده بودم بازم 2000 کالری خوردم! خجالت داره! ولی خوب گرسنه م بود چکار کنم! عوضش دیشب شام نخوردم. بجاش هرچی آلبالوترش با خودم آورده بودم نوش جان کردم! مشکل من فقط کالری های اضافه نیست، مشکل اصلی ورزش نکردنه و اینه کا آدم رو بیریخت و قناص میکنه! تازه اوائل اینقدر پر خوری نمیکردم! همه ش تقصیر همخونه هامه که خیلی میخورن و چاق نمیشن! پریشب رفتم که برای خودم یدونه تخم مرغ نیمرو کنم و با دو تیکه نون بخورم! اما دیدن آشپزی بقیه باعث شد که نظرم عوض شه و FishCacke بپزم با کلی مخلفات من جمله قارچ و پیاز و فلفل دلمه که توی روغن و سس سویا تفت داده شدن و گوجه و خیار و پنیر و سس تارتار و نون باگت تخمه ای و غنی شده ساندویج درست کنم و بخورم و حالشو ببرم و وزن اضافه کنم!

شدیدا به یک رژیم مناسب غذایی و یک برنامه ی مرتب فعالیت بدنی نیازمندم! دلم به این پارک و پیاده روی و کمی دویدن دور دریاچه اونم صبح های زود خوش بود که با حرف های صدف و جوانا از خطرناک بودنش به فنا رفت! من موندم و این اتاق و چهارتا شلنگ تخته که کی وقت و حوصله داشته باشم که بندازم!

پ.ن. خیلی زشته آدم عکس آشغال غذاشو بذاره تو وبلاگش! یه چیزی در حد قباحت داره!

پ.ن.2. چقدر بهت بگم با فلاش عکس نگیر؟ :P





Wall-E

2 10 2008

دیروز بالاخره همت کردم و رفتم زیر زمین و از اون اتاقک زیر پله جاروبرقی رو دو طبقه حمالی کردم بالا تا کف اتاقم رو تمیز کنم. با اینکه جارو برقیِ سنگین بود و اذیتم کرد تا ببرم و بیارمش و فکر کنم حداقل تا یک ماه دیگه سراغش نرم ولی دلم به حالش سوخت! انگار قیافه ی مظلومی داشت! به عکسش نگاه نکنید، خودش خیلی مظلوم تر بود! شایدم بخاطر این بود که من رو یاد Wall.E این موجود دوست داشتنی انداخت! بعد یادم اومد که اینجا یک یادداشتِ درفت دارم مال همون موقع ای که فیلم رو دیده بودم. رفتم که کاملش کنم ولی دیدم که خوب حال و هوای اون موقع خیلی فرق داشته و زیاد جزییاتی یادم نمیاد که خوب درباره ش بنویسم. اما فعلا اینجا رو بخونید و از من میشنوید اگه تا به حال این کارتون رو ندیدی ببینید که یک چیز دیگه ست! با کمترین دیالوگ بیشترین تاثیر رو روی مخاطب میذاره!