تهنا تهنا

4 09 2008

دیروز تصمیم گرفتم یک کمی به خودم فرصت تمرکز و فکر کردن و تنها بودن بدم. برای همین کمی بعد از اذان مغرب که دیگه شلوغی های رسیدن به افطار گذشته و بیرون خلوت تر و ساکت تره رفتم بیرون. ماه که برای شب سوم کمی بلند بود، من که هیچوقت درست نفهمیدم که چی به چیه توی این آسمون. سعی کردم ازش عکس بگیرم ولی خوب نشد. سه پایه نداشتم! رفتم اون پارک کوچیک نزدیک که برِ خیابونِ. بر خلاف انتظارم خیلی هم خلوت نبود. یه پیرمرد نشسته بود نون و پنیر و چای میخورد. یه دختری پشت میز شطرنج داشت چای و خرما میخورد. دو تا مرد میانسال دیگه با دستگاه ها ورزش میکردند. چند تا پسر توی چمن ها توی تاریکی پارک نشسته بودن و ورق بازی میکردن. یک سری آدم ها هم می اومدن و میرفتن. خواستم بشینم ولی راستش جرات نکردم! به نظرم جای امنی نیومد. برای همین خودم رو با دستگاه ها سرگرم کردم و سعی کردم فکر کنم به آینده. ولی زیاد نتونستم تمرکز کنم.

گفتم برم پارک بالایی که مغازه هم داره و خانوادگی تره! بشینم بستنی بخورم و تنها گشتن و خوردن رو مزه مزه کنم! یه بستنی خریدم و چشم خورد به یه بستنی دیگه از این کاله ها که توی ظرفن! نوشته بود نعنایی با تکه های شکلات! خریدم برای خونه! دنبال یه جایی برای نشستن گشتم. یه خانومی نوه هاشو آورده بود پارک بازی کنن. اونورترش یه نیمکت خالی بود. نشستم و شروع کردم بستنی خوردن. هنوز حس نگرفته بودم که متوجه سر و صدای صحبت های مبهمی که از روبرو می اومد شدم. دو تا خانوم که به سن و سالشون میاومد مادر و دختر باشن نشسته بودن. فقط مادره صحبت میکرد. دختره خیلی ساکت و بی چاره گوش میداد. از تن صدا و حرکات خانومه معلوم بود از یکی گلایه میکنه. شاید از شوهرش!

فکرم رفت سمت زندگی و مشکلاتش و مسخره بودنش!! بستنی عروسکی میهن زیاد بهم نچسبید. دنبال یه گربه بودم که باقی بستنی رو بدم بهش ولی پپدا نشد و تا ته شو خودم خوردم. وقتی پا شدم آشغالش رو بندازم توی سطل متوجه زوج جوانی شدم که اول راه بودن! روی نیمکت پشتی توی بغل هم نشسته بودن و خوشحال بودن. برگشتنی از کنار گل فروشی رد شدم. بوی خیلی خوبی می اومد. همیشه اینجور وقتا دویت دارم برم تو و بگم همون گلی رو که این بو رو میده به من بده! با اینکه تازه فقط یک ساعت از افطار گذشته بود ولی خیابونها دوباره شلوغ شده بود. ماه هم کم رمق داشت غروب میکرد.

اصلا فکر نکردم! احساس تنهایی هم نکردم! شاید باید بگم چه بهتر که نمیرم تو حس! ولی از اینکه تمرکز ندارم خوشم نمیاد! لازمه فکر کنم، خیلی زیاد!


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: