دیروز موج جدیدی از هرج و مرج شروع شد که مستقیما ما رو هدف قرار گرفته و دیگه از ترکش مرکش خبری نیست! اگر قبلا میگفتم جو محیط کارم رو دوست ندارم الان با اطمینان میتونم بگم ازش متنفرم! هر قدر که سعی کردم چیزی از کار وارد زندگی شخصی م نکنم ولی نشد! داره از حد تحملم فراتر میره! مثل کار کردن توی تیمارستان و سر و کله زدن با روانی هاست! موقعیتی که توش هستم غیر قابل تشریحه برای همین هیچکس اونطور که باید درکش نمیکنه و همه چیز میره پای بدبینی و غر زدن های بی خود من! اینش هم اعصاب خورد کنه!
هر روز تمام فکر و ذکرم این شده که آیا بیکاری بهتر از این کاره یا نه هنوز باید صبر کنم و به بهتر شدن وضع امید داشته باشم! این چند ماه اخیر با افزایش فشارها وقتی میرسم خونه حوصله و انگیزه برای انجام هیچ کدوم از سرگرمی های سابقم رو هم ندارم! اصلا نمیدونم باید چطور این وضع رو برای خودم حل کنم! دلم هم از این اتفاق هایی که داره میفته میسوزه! حتی دلم به حال مملکت هم میسوزه چون دقیقا همین اتفاق هایی که برای من داره میفته در سطح کشور هم داره میفته و بدتر وقتیه که میبینم از این موضوع طرفداری هم میشه بدون اینکه بدونن دقیقا چی داره پیش میاد!
