
دیروز روز خاصی نبود. از یه جهت خوب بود، اونم اینکه ساعت کاریش خوب زود گذشت! اصلا نفهمیدم چطوری گذشت! از اون روزایی بود که خیلی به پناهگاهم مراجعه نکردم! تازگی ها متوجه شدم که اون کشوی دوم پر از خوراکی که تا وقتی من هستم درش بازه و هر وقت پشت میزم بشینم یه دستم اون تو کار میکنه، پناهگاهِ منه! پناهگاه از این لحاظ که هر وقت عصبانی ام و از محیط دلزده، شروع میکنم به خوردن! نه اینکه وقتای دیگه نخورم، این موقع ها بیشتر می خورم! اصلا هم به فکر سلامت و اضافه وزنم نیستم! اون تو پرِ از آت و اشغال! موادی که ارزش غذایی خاصی ندارن و ضررشون کم نیست! ولی میخورم چون معتاد مزه م و معتاد تنوع مزه! این هم اتاقی های جدیدم هم پی به میل غیر طبیعیی من به خوردن تنقلات برده ند و براشون خیلی عجیبه که چطور اشتهاش رو دارم و یا سیر نمی شم و میتونم ناهارم رو هم بخورم! نمیشه براشون توضیح داد که از سر اشتها نیست! یک میل کاذبه که محرک های بیرونیِ زیادی داره! خیلی دل م میخواد این عادت رو از سرم بندازم! به نفعم خواهد بود.
پ.ن. این عکس بی ریخت موبایلیه!
جالبه! من هم یه همچین سنگری و همچین اعتیادی دارم :)
من وقتی اعصابم خورده اینجوری میخورم!!
راستی اضافه وزن رو چیکار میکنید؟
@ mychamber:
باهاش میسازم!
سلام.
من هم همچين سنگري دارم درست مثل مال شما تا لب پر است.