نمایشگاه

31 10 2007

فرض کنید عکس تزئینی است! :D

دیروز مثلا شال و کلاه کرده بودم به قصد نمایشگاه الکامپ! دو سال پیش رو هیچ کدوم نرفته بودم! برخلاف سال های پیش ترش که بیش از یک بار میرفتم گاهی! با هر کی پایه بود یا با خودِ خودم! دیروز اما به نمایشگاه که رسیدم همچین احساس غربت کردم!!! به نظرم اومد که تو این دو سه سال چقدر از این دنیا دور بودم! اول به زور خودمو کشوندم تو سالن میلاد و با بی میلی هر چه تمام تر غرفه ها رو نگاه میکردم بلکه چیزی توجه مو جلب کنه! اما خبری نبود؛ اصلا جذب نمیشدم! بی رونق بودن خود نمایشگاه هم مزید بر علت بود! انگار فقط اومده بودم توی میلاد که برم طبقه ی دو و از اون یکی درش بیام بیرون! مبنا مختص تله کام بود! اولش از خیرش گذشتم و راهم رو به طرف سالن 38 کج کردم! تنها اینجا بود که یخورده زرق و برق غرفه ی سونی منو گرفت و دهنم باز شد دو کلوم با غرفه دارها حرف بزنم! بقیه ی سالن رو هم یه نگاه آبکی انداختم و اومدم بیرون! از خودم خنده م گرفته بود (به خاطر گذشته هایی که یک روز کامل رو سرپا تو غرفه ها پرسه میزدم و همراهان شاکی بودن)! هنوز دو ساعت نشده داشتم از پا می افتادم!! میل به نشستن باعث شد دست خالی نشینم و خودم رو به صرف بستنی مهمون کنم! تو مدتی که نشسته بودم یک عده دختر و پسر جوونِ کار درست که به نظر بازار یاب می اومدند کنارم بودن که صحبت هاشون در مورد غرفه ها و شنیدن اسم ایرانسل باعث شد رنج رفتن تا مبنا رو به خودم هموار کنم تا ببینم ایرانسل چه کرده واسه نمایشگاه! خوشبختانه غرفه ش همون روبروی در بود و احتیاجی به راه پیدا کردن از بین جمعیت نبود! 2000 تومن شارژ کارت های اعتباری و قرعه کشی! خبر جدیدی نبود!

یک چیز دیگه اینکه دم در ورودی نمایشگاه کلی شلوغ بود. یک سری میز و تعدادی کامپیوتر و اپراتور و انبوه جمعیت مشتاق! چیکار میکردن؟ ثبت نام! برای چی؟ آمار گیری!!!





برات خوشحالم

30 10 2007

 به یاد همه لظه هایی که با هم بودیم

دیروز که آلبوم تازه ی دو نفری تون رو تو وب ورق می زدم یه جایی تهِ تهِ دل م یه جوری شد! فهمیدم که از اعماق قلبم خوشحال م برات! منتظرم خبر قطعی شدن ش رو خودت بدی. اما میترسم که از اتفاق های قبل ش و از ماجراهایی که به اینجا کشوندتون بگی برام! می ترسم ببینمت و بخاطر روزایی که کنارت نبودم و ازت سراغ نمی گرفتم نتونم تو چشات نگاه کنم، نتونم خوشحالیِ واقعیم رو نشون بدم! حتی اگر تو هم چیزی به دل نگرفته باشی خودم نمیتونم فراموش کنم چیزهایی رو که دریغ کردم ازت! صمیمانه برات آرزوی خوشبختی می کنم!





آقای اوف و دنیای کوچکش

29 10 2007

پشت ص�نه ی آقای اوف!

دیروز وبلاگ های خالق آقای اوف رو به یک دوستی معرفی میکردم. چقدر من سادگی این کاراکتر را دوست دارم. ایده ها و دید خالقش را هم! یاد قورباغه های بهاره می افتم؛ هفت سال پیش، بعدها چقدر بدون کپی رایت از قورباغه هایش استفاده کردم! :D چند سال پیش خیلی تلاش کردم یک کاراکتری برای خودم خلق کنم! ولی دید هنری ام و خلاقیتم آنقدری نیست که ثمری بدهد. این کار را مثلا می خواستم با استفاده از Studio 3D Max انجام بدم و گرنه کاغذیش را خیلی سعی کرده ام به دنیا بیاورم! انیمیشن هایی را هم که به همین شکل خیلی ساده متشکل از یک کاراکتر و چند شکل دیگر هستند را هم خیلی میپسندم. این آقای اوف پتانسیل خوبی دارد برای پیشرفت کردن! حالا که پای خانم گرین هم به زندگی اش باز شده! جالبی خانم گرین اینه که روسری و مانتو داره! معلومه که خالق یه فکرهایی برای آینده داره!





سنگر

28 10 2007

سنگر خوراکی ها

دیروز روز خاصی نبود. از یه جهت خوب بود، اونم اینکه ساعت کاریش خوب زود گذشت! اصلا نفهمیدم چطوری گذشت! از اون روزایی بود که خیلی به پناهگاهم مراجعه نکردم! تازگی ها متوجه شدم که اون کشوی دوم پر از خوراکی که تا وقتی من هستم درش بازه و هر وقت پشت میزم بشینم یه دستم اون تو کار میکنه، پناهگاهِ منه! پناهگاه از این لحاظ که هر وقت عصبانی ام و از محیط دلزده، شروع میکنم به خوردن! نه اینکه وقتای دیگه نخورم، این موقع ها بیشتر می خورم! اصلا هم به فکر سلامت و اضافه وزنم نیستم! اون تو پرِ از آت و اشغال! موادی که ارزش غذایی خاصی ندارن و ضررشون کم نیست! ولی میخورم چون معتاد مزه م و معتاد تنوع مزه! این هم اتاقی های جدیدم هم پی به میل غیر طبیعیی من به خوردن تنقلات برده ند و براشون خیلی عجیبه که چطور اشتهاش رو دارم و یا سیر نمی شم و میتونم ناهارم رو هم بخورم! نمیشه براشون توضیح داد که از سر اشتها نیست! یک میل کاذبه که محرک های بیرونیِ زیادی داره! خیلی دل م میخواد این عادت رو از سرم بندازم! به نفعم خواهد بود.

پ.ن. این عکس بی ریخت موبایلیه!





شبِ مهتاب

27 10 2007

ماهِ من

دیروز – بهتره بگم دیشب – برای هوا خوری و به صرف آیس پک بیرون بودم. برگشتنا چشمم خورد به ماه! قرصی بود برای خودش، تقریبا خیلی گرد، با حساب تقویم می شد شب پونزدهم! خیلی حیف ام اومد که اون موقع و تو اون زاویه دوربین همراهم نبود. گرچه بودنش هم سود چندانی نداشت چون اون زیبایی رو با دوربین آماتوری نمی شه به تصویر کشید. از نگاه کردن به ماه خوشم میاد، مخصوصا وقتی گرد باشه یا نیمه شب ها وقتی همه خوابند! یاد خیلی چیزها می ندازه منو، یاد خیلی وقت های دیگه! دوستش دارم! گاهی وقت‌ها که غروب ماه مقارن می‌شه با سحر هم قشنگیِ خاصی داره، طلوعش هم؛ اگر افقی برای دیدن مونده باشه تو شهر البته!

عکس مال امشبه، قرصش کامل نیست البته. در ضمن این بهترین عکسیِ که با دوربینم می تونم بگیرم از ماه!





انواع آلودگی

26 10 2007

منبع آلودگی و سد معبر

دیروز روز جالبی نبود! غیر از باقی دلایل ش از اول ش هم خوب شروع نشد! با سر و صداهای عکس بالا بیدار شدم از خواب! ساعت هشت روزی که قرار نیست بری سر کار و یکی از وظایف ت در مقابل بدن بیچاره ت، جبران کم خوابی های طولِ هفته ست! این سر و صداها توی شهرهای در حال توسعه (در حال توسعه شما رو به سمت تکنولوژی و این جور ژیگول بازی ها نبره! منظور چاق شدنِ حجمی، طولی، عرضی، ارتفاعی است) یک امر عادی و اجتناب ناپذیر تلقی می شه! اما اگر مدیریت شهریِ حساب شده و نظارت و دقت بر ساخت و سازها باشه حجم زیادی از این مورد آزار دهنده کاسته می شه!

توضیح فکر نمی کنم لازم داشته باشه. مثلا کافیه اگر مجوز ساخت و سازی قراره صادر بشه به بافت منطقه ی مذکور هم دقت بشه! برج ساختن در کوچه های کم عرض معنی ش چی می تونه باشه؟ یا مجتمع های تجاری آنچنانی در یک منطقه ی کاملا مسکونی که ساکنان ش تا حالا با آرامش داشته ند زندگی شون رو می کردند؟ بله، مسلما به همه ی این ها دقت می شه ولی نه برای آسایش شهروندان بلکه برای بالا بردن نرخ زیرمیزی!

پ.ن. 1. کج و کولگی عکس بالا دلیل داره! دلیل ش هم هنری نیست! دلیل اولش ترس از دیده شدنه انگار که من داشتم جرم میکردم و نه اونا!!! دلیل دوم ش هم اینه که تا همین یکدونه رو گرفتم باتری دوربین عمرش رو داد به شما و دیگه فرصتی برای عکاسی از موقعیت و زاویه ای بهتر نبود!





لوگو

25 10 2007

 یه زیپ میخوام شبیه این!

دیروز بعد از کلی زیر و رو کردن قالب های بی نمک و زورکیِ وردپرس، بر آن شدم که با کمی گرافیک بازی یک ظاهر اختصاصی تر به این قالب بدم! مسلما قبل از هر چیز به لوگو فکر کردم و این که چی باشه که به دیروز بیاد! آخر سر زیپ اومد به ذهنم! مثلا زیپی که داره بسته میشه و زیر جایی که هنوز باز مونده ما یک صفحه تقویم رو میبینیم. مفهوم تابلوتر از این گیر نمیومد؛ یعنی پرونده یک روز از تقویم داره بسته میشه. خب پیاده کردن این ایده ساده به نظر میومد!

اولش اومدم یه سری تو وب دنبال عکس تقویم و اینا گشتم که از هیچ کدوم خوشم نیومد، بعد هم زیپ که باز هم هیچکدوم اونی که من میخواستم نبودن! آخر سر به این فکر افتادم که خودم سوژه رو بسازم و ازش عکس بگیرم! زیپ مورد نظرم از نوع زیپ های جین بود! جین های موجود هم که ماشالله همه فاق کوتاه و کفاف نمیداد سایز زیپ هاشون! اونقدر زیپ ها و تقویم های مختلف رو بالا و پائین کردم که آخرش هم چیز دندون گیری نصیبم نشد و هنوز موندم که چیکار کنم! به هر حال فعلا که بیخیالش شدم تا سر فرصت بتونم یه چیز خوب از آب در بیارم! عکس بالا رو هم از توی سایت Corbis پیدا کردم که تنها زیپی بود که اپسیلونی به خواسته های من نزدیک بود! اگر میتونستم سایز بزرگش رو داشته باشم، اونوقت شاید می شد با فتوشاپ یه کارایی کرد! اما دیروزم واقعا بدجور بی نتیجه صرف لوگو شد!





ساندویچ

24 10 2007

این عکس ساندویج دیروز من نیست!

دیروز یک ساندویچ مشتی خوردم! من وقتی گشنه باشم و چیزی برای خوردن حاضر و آماده نباشه، هر چی هست رو با هم قاطی میکنم و میخورم! دیروز هم که از سر کار اومدم با توجه به اینکه ناهار نخورده بودم (نه که ماشالله هیچی هم نخورده بودم!!!) میل شدید به خوردن داشتم! کباب شامی داشتیم که مامان خانم با گوجه و کاهو گذاشت لای نون ساندویچی! اما من که به این قانع نبودم! پس یه سری خرت و پرت بهش اضافه کردم؛ پنیر + زیتون پرورده ی درست و درمون + انار(!!! بله انار دون شده توی یخچال بود، ترش و قرمز!) تازه نون ش هم که از این نون باگت های معمولی نبود! باگت خپل همبرگری سیاه؛ سبوسه! و این ساندویچ خوردن داشت، جای همه خالی! آخرش یه ساندویچی میزنم که منوش رو هیچ جا نشه یافت!

پ.ن.1. واضحه که عکس مال من نیست! خوب دیروز که نمی دونستم همچین وبلاگی قراره بزنم که بخوام از ساندویچ م عکس بگیرم! عکس رو از اینجا برداشتم:
http://www.flickr.com/photos/nightmares_and_fairy_tales/664562272

دستور تهیه ش هم داره! ولی مال منو امتحان کنید، خوشمزه تره! :D

پ.ن.2. ساندویج درسته یا ساندویچ؟