Back to the kitchen!

17 07 2008

دیروز بعد از مدت نسبتا طولانی یک آشپزی تقریبا کامل انجام دادم و در کنارش هم یک غذای کوچولوی چرب و چیلی هم درست کردم. این هم دستورش:

سیب زمینی پخته شده با پوست رو نصف میکنیم و با موادی که دوست داریم پر میکنیم. من با چرخ شده سرخ شده و تیکه های خود سیب زمینی تفت داده شده پر کردم. میشه توش قارچ و فلفل دلمه و سبزی و چیزای دیگه هم اضافه کرد. بعد روش رو پنیر پیتزا میریزیم (من توش هم ریختم D :) و میزاری توی فر یا ماکروفر تا پنیرش آب بشه و نوش جان میکنی!

مدل فلیکریش اینه:

Stuffed potato with Mozarrella cheese and a taste of 7% dripped yogurt! mmmmmm! yummmmy! :D





حرف خاصی نیست!

6 07 2008

دیروز که رفتم سر ایستگاه با صحنه ی بالا مواجه شدم! چندتا سرنگ یه طناب که حتما برای بستن بازو و پیدا کردن رگ ازش استفاده شده، چندتایی ته سیگار و چندتا آت اشغال دیگه دور و بر یه کارتن هفته ی پیش هر روز صبح میدیدم یه نفر اون زیره و یه پتوی کهنه هم کشیده روش و فقط یه توده دیده می شد! مطمئنم که سرنگ ها رو هم از توی زباله های بیمارستان روبرو پیدا کرده! چه نکبتی داره یه همچین زندگی ای! آخر بدبختیه! چنین معضلاتی توی روز روشن دیده میشه ولی با اینحال اینهمه هزینه میشه و نیرو بسیج میشه که دخترای مردم رو بگیرن و آزار بدن! چی میشه گفت؟

حتما عکس بزرگ رو ببینید





کفشهایم ایناها

5 07 2008

دیروز به این فکر میکردم که چندتا از کفشهایی که در طول عمرم پوشیدم رو یادمه؟ چیز زیادی یادم نمی اومد. تو انایی که یادم می اومد بعضی ها رو خیلی دوست داشتم و بعضی ها خیلی راحت بودن، بعضی ها هم اذیتم کرده بودن! به این فکر افتادم که از کفشهایی که می پوشم عکس بگیرم! برای شروع این کفش نو رو گذاشتم که بد نیست! منتظر بودم که یک کفی طبی براش بخرم تا بپوشمش! امروز که رفتم داروخانه کفی خریدم یک چیز دیگه هم نشونم داد که خیلی باحال بود! یه کفی ژله ای فقط به اندازه پاشنه پا! باید خیلی لذت بخش باشه یه همچین چیزی ولی قیمت گرونش مانع از این شد که قلقلکم بیاد بخرمش! بالای 12هزار تومن بود!





مورچگان

17 06 2008

دیروز برای اولین بار در عمرم تونستم یه فیلم (فریاد مورچگان) رو بالاخره کامل از rapidshare  دانلود کنم و میشه این واقعه رو در تاریخ ثبت کرد چون من و رپید کلا با هم آبمون توی یه جوب نمیره!

فیلم ساخته ی مخملبافه و اعتراف میکنم که فقط کنجکاوی برای دیدن بازی لونا شاد باعث شد دانلودش کنم. هنوز که ندیدمش ولی دیروز که گذری صحنه هاش رو رد میکردم بازی و طرز صحبت کردن بازیگر مرد حسابی زد تو ذوقم و به نظرم تحمل کردنش توی طول فیلم باید مشکل باشه! لونا شاد هم کلا فکر کنم همون مجری باشه بیشتر به نحوه ی بیانش میاد تا بازیگر. فیلمشم فکر کنم مثلا فلسفیه و توی هند میگذره حالا اول ببینمش بقیه قضاوت ها باشه برای بعد.

فقط اینکه فکر کنم راه دانلود فیلم از رپید برام باز شده! :D





نوزادی که دوبار به دنیا آمد

8 06 2008

دیروز دیدن این خبر از CBS News باعث شد بی اختیار اشک بریزم. قبلا هم درباره ی نوزادی که قبل از تولد توی شکم مادرش تحت عمل جراحی قرار گرفته بود خونده بودم ولی این یکی خود بچه رو بعد از تولد اصلی نشون میداد. عین یک نوزاد معمولی. ارزش کار دکترها و مادری که حاضر میشن چنین عملی انجام بشه تا به یه نوزاد فرصت زندگی داده بشه آدم رو تحت تاثیر قرار میده.

منبع عکس





زنبور

5 06 2008

دیروز قبل از اینکه یه روز خوب رو شروع کنم فرصتی شد که پی شکار زنبور و پروانه برم! :D پروانه ها که اکثرا ریز و سفیدن و شیطون! ولی زنبورا گاهی بیشتر روی یه گل تمرکز میکنن و میشه ازشون عکس گرفت! البته حوصله ی خیلی زیادی میخواد که من ندارم! ولی بالاخره یه روز یه عکس قابل قبول از یه پروانه ی خوشگل میگیرم! حالا میبینید! :D





گیلاس

1 06 2008

دیروز از این دوتا گیلاسی که پریروز گذاشته بودم یخ بزنن عکس گرفتم که مثلا امروز بهانه ای برای نوشتن در دیروز داشته باشم! هوا گرم هست و نمیشه راحت بیرون عکاسی کرد و اینجا بیام گزارشوار درباره ی عکس دیروز توضیح بنویسم. الان هم بیشتر دلیل آپ شدنش در دسترس نبودن اون یکی بود :D





قورباغه ی چماق دار

12 04 2008

چماقدار

دیروز چندتا فیلم آموزشی فتوشاپ دیدم! یکیش طریقه رنگ آمیزی دیجیتالیه یه نقاشی بود. همچین خوشم اومد! به فکرم رسید که یکی از کاراکترهای مورد نظرم رو لااقل به صورت دو بعدی هم که شده زنده کنم. همون قورباغه های بهاره که از 7-8 سال پیش بجا موندن. جای شما خالی همینجا سر میز کارم یک برگه برداشتم و یه قورباغه ی خشن کشیدم (اون موقع ها برام معنی داشت این شخصیت). از ناهار که برگشتم اسکنش کردم و در عرض 3 سوت عین بچه های بی حوصله و تنبل که وقتی می خوان یه چیزی رو رنگ کنن مدام از خط بیرون میزنن رنگش کردم! با اینحال خوشم اومد ازش! D: قورباغه ی خودمه!

پ.ن. به جون خودم بیکار نیستم! اینا همه ش 20 دقیقه هم نشد! ظریف کاری که نداشت! تازه میخوام یه پرینت رنگی هم ازش بگیرم بزنم سر در اتاقمون که وارد نشوید و اینا! D:

پ.ن. به معجزه ی (همون کاربردِ - شاید هم یکی از کاربردهای) Opasity در فتوشاپ پی بردم! بسی ذوقیدم!





خواب بزرگ

8 04 2008

دیروز (دیشب) حوصله مسواک زدن نداشتم! برای اینکه مدیون دندون هام نشم یه آدامس گذاشتم دهنم و دراز کشیدم. تصمیم داشتم بعد از مدتی درش بیارم و بخوابم. به این فکر میکردم که اگه یادم بره و بپره تو حلقم چی میشه! خفه میشم؟ تا حالا البته خبری نشنیدم که کسی تو خواب با آدامس خفه شده باشه! شاید چون هیچ آدم عاقلی با آدامس نمی خوابه! حالا به هر صورت به این نتیجه رسیدم که خوب همینکه اتفاقی بیفته با سرفه از خواب میبری چون حلقت و ماهیچه هاش بیدارن و عکس العمل نشون میدن! حالا جالب میشد اگه آدم میخوابید همه اعضاء و جوارحش هم میخوابیدن! البته اصلا هم جالب نمیشد چون اون یه که آدم میمیره دیگه! خواب بزرگ! خواب ابدی!

به بدیهیات فکر کردن هم یه روش گوسفند شماریه!

 بعدشم اینکه مجبور نیستم سر کار وبلاگ بنویسم! اونم همچین موضوع مهمی!

 سعی میکنم همیشه قبل از خواب مسواک بزنم!

قرار بود عکس ها مال خودم باشن دیگه؟





دروغ؟

7 04 2008

دیروز وقتی میخواستم جواب یه نامه رو بدم فهمیدم که چقدر راحت تر میشه برای یک غریبه توضیح داد که مثلا فلان کار انجام نشد چون حالم خوب نبود! میدونی که براشون مهم نیست! ناراحتشون نمیکنه! ولی به یه دوست به این راحتی نمیشه گفت خوب نیستم! معمولا آدم سعی میکنه برای دوستاش خودش رو خوشحال و خوب نشون بده! در حالیکه برای دوست مهمتره که حال واقعیت رو بدونه! اینم یه جور پارادوکسه؟